تبليغاتX
نوشتن آنچه ضروری می نماید!!!
دعای فرج: یاران، صبح ظهور نزدیک است

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.

خدایا! چقدر سخته کسی رو که دوست می داری باید نادیده بیانگاری...

نويسنده: نیکو تاریخ: دوشنبه نهم آبان 1390 موضوع: لینک ثابت
فقر، رمضان المبارک... گرسنگی
یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خریم

دسته دوم جنس عالی می خریم

کاسه و ظرف سفالی می خریم

گر نداری کوزه خالی می خریم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید، بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت و لی این زندگی ست

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟

شعر از نصرالله قادری

نويسنده: نیکو تاریخ: دوشنبه هفدهم مرداد 1390 موضوع: لینک ثابت
ابراهیم، اسماعیل... عشق
هان ای اسماعیل، ای ذبیح الله!!! اکنون این ابراهیم است که تو را برای خدای خدایگان قربانی می کند. تا کفر و منیت کار هم از ذهن ها محو گردد.

نويسنده: نیکو تاریخ: دوشنبه دهم مرداد 1390 موضوع: لینک ثابت
آری... من همانم
هم اش رویا بود... رویای شیرین یک پسر بچه چهار ساله... آری من همانم...

نويسنده: نیکو تاریخ: دوشنبه سوم مرداد 1390 موضوع: لینک ثابت
آقا... تولدتان مبارک

دلم گرفته تر از ابر های بارانی گیلان است. هم نفس اشک های شمع دلم ذوب می شود... اما آه، آقای من نمی دانم تولدت را به که تبریک بگویم؟ به ماه یا خورشید؟ شاید نیز تبریکم را به جریان رودخانه ی چشمان سپردم تا به تو برسانند. هر چه هست و هر چه هست تنهایی دلم را تو درمانی. این میلاد گذشت و شیعه صاحب خود را ندید.

تا کی...؟ تا کی عزیز زهرا، باید از دشمن جام زخم بنوشیم که باده ی وصلت  را به باد مسخره بگیرند؟! تاکی ...؟ تا کی این عید را به خود تبریک بگوییم؟

باور ندارم که تو در جشن تولدت نباشی؟! پی شمع ها را برای چه روشن کردیم؟! آری... آری... یادم آمد. تولدت را که چیرگی روشنی است به یاس و نرگس تبریک می گویم. تک تک گلبرگ های یاس را می بویم و تولدت را که در دامن نرگس بود تبریک می گویم. ای انتظار روشنی...

چه خوش ست در فراقی همه عمر سر کردن

به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی

نويسنده: نیکو تاریخ: یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 موضوع: لینک ثابت
حبس ابد
همه ی ما زندانیانی هستیم در زندانی که نام زندانمان را دنیا گذاشته ایم. روزی فرار خواهم کرد. لا اقل از کار اجباری.

نويسنده: نیکو تاریخ: جمعه بیست و چهارم تیر 1390 موضوع: لینک ثابت
دل نوشته ی ساعت یک نصف شب

دوست دارم از تو بنویسم. تمام عمرم را. اما چه کنم که شمار ستارگان آسمان نیز کمتر از آن است که حتی انتهای جملاتم را ببندم. می نویسم. از دو چشمانت. دو چشمان بارانی ات. از اینجا که من نشستم تنها اشک پیدا ست و ستارگان چشمک زن.

قلمم دیگر عمری ندارد. آهی ندارد. چشمی ندارد. پیر گشته، اما چون جانم دوستش می دارم که از تو نوشته. برای تو نوشته. ماندگار است، چون جان عشق. زیباست، چون باران های چکیده بر دو گل سرخی که بر گونه هایت روییده.

ژاله های عشق همگی آتش اند. آتشی به اندازه ی فردا های نا پیدا در آیینه ی زندگی. آتشی از آتشکده ی مهر پرستان به قدمت تاریخ زیستن بشر خاکی بر این کره ی تازه زاده شده از دل کیهان تاریک. آتشی که رخسار گل بر جان بلبل انداخت و پروانه شد و سوخت.

آری، باز هم خواهم نوشت.

نويسنده: نیکو تاریخ: سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 موضوع: لینک ثابت
نوشته ی پشت کامیون
مگه عمر چند تا بهاره؟!

نويسنده: نیکو تاریخ: دوشنبه بیستم تیر 1390 موضوع: لینک ثابت
تنهایی
خواننده ای نیست، چشمی نیست، آهی نیست.

درد هست و درد هست و درد...

نويسنده: نیکو تاریخ: دوشنبه سیزدهم تیر 1390 موضوع: لینک ثابت
شعری زیبا
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که خاک گلویم را سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

نويسنده: نیکو تاریخ: دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 موضوع: جاده ها!!! لینک ثابت
عناوين آخرين مطالب ارسالي