اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خریم
دسته دوم جنس عالی می خریم
کاسه و ظرف سفالی می خریم
گر نداری کوزه خالی می خریم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت و لی این زندگی ست
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟
شعر از نصرالله قادری
دلم گرفته تر از ابر های بارانی گیلان است. هم نفس اشک های شمع دلم ذوب می شود... اما آه، آقای من نمی دانم تولدت را به که تبریک بگویم؟ به ماه یا خورشید؟ شاید نیز تبریکم را به جریان رودخانه ی چشمان سپردم تا به تو برسانند. هر چه هست و هر چه هست تنهایی دلم را تو درمانی. این میلاد گذشت و شیعه صاحب خود را ندید.
تا کی...؟ تا کی عزیز زهرا، باید از دشمن جام زخم بنوشیم که باده ی وصلت را به باد مسخره بگیرند؟! تاکی ...؟ تا کی این عید را به خود تبریک بگوییم؟
باور ندارم که تو در جشن تولدت نباشی؟! پی شمع ها را برای چه روشن کردیم؟! آری... آری... یادم آمد. تولدت را که چیرگی روشنی است به یاس و نرگس تبریک می گویم. تک تک گلبرگ های یاس را می بویم و تولدت را که در دامن نرگس بود تبریک می گویم. ای انتظار روشنی...
چه خوش ست در فراقی همه عمر سر کردن
به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی
دوست دارم از تو بنویسم. تمام عمرم را. اما چه کنم که شمار ستارگان آسمان نیز کمتر از آن است که حتی انتهای جملاتم را ببندم. می نویسم. از دو چشمانت. دو چشمان بارانی ات. از اینجا که من نشستم تنها اشک پیدا ست و ستارگان چشمک زن.
قلمم دیگر عمری ندارد. آهی ندارد. چشمی ندارد. پیر گشته، اما چون جانم دوستش می دارم که از تو نوشته. برای تو نوشته. ماندگار است، چون جان عشق. زیباست، چون باران های چکیده بر دو گل سرخی که بر گونه هایت روییده.
ژاله های عشق همگی آتش اند. آتشی به اندازه ی فردا های نا پیدا در آیینه ی زندگی. آتشی از آتشکده ی مهر پرستان به قدمت تاریخ زیستن بشر خاکی بر این کره ی تازه زاده شده از دل کیهان تاریک. آتشی که رخسار گل بر جان بلبل انداخت و پروانه شد و سوخت.
آری، باز هم خواهم نوشت.
درد هست و درد هست و درد...